تبليغاتX
بهونه گیر یاد تو

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.

همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست.

حس می کنم که وقت گذشته ست
حس می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان
من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 12:33  توسط هادی | 

 

 

 

...One day you will ask me what I love more…

You or my life , and  when I will say my life

You will walk away from me without

...Knowing … that you are my life

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 13:7  توسط هادی | 
فالمنامه عشق
 امروز روز آن است...
كه فراموش كني آن چه كه بودي.
استواري گام هايت
صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد.
برخيز...
دوباره بياآغاز!!!
براي اين فيلم نامه عشقت
به اين و آن قول نقش اول را مي دادی
اما اکنون...
بدون قهرمان مانده اي
با عده اي سياه لشكر و بدل كار!!!
هميشه به خودت,
تنها به خودت اطمينان داشته باش
و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن.
چرا كه معمولا"...                          
اطرافت خالي از دوستاني مي شو د       
كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند !            
و تو مي تواني,                                          
آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي.           
كمي تلاش,كمي ايمان!                               
ديگر وقت آن رسيده است                           
كه به وجودت افتخار كني!                   
به خاطر يافتن مقصر,                           
زندگي ات را تلخ و سياه نكن.                          
 بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند:

خاطرات خوشي باشد

 از لحظه هايي كه ديگر...

براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد.

         آن گاه كه...

 نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم;

نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد

و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد..

        براي بازيابي توان از دست رفته,

 بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 10:49  توسط هادی | 

خانه ای در قلب جنگل داشتم یادش بخیر

در حیاطش عاطفه می کاشتم یادش بخیر

در کنارش رودی از عشق و محبت می گذشت

عالمی با سبزه و گل داشتم یادش بخیر

بید مجنون در کنارش چون ستونی ساده بود

اسوه از صبر و تحمل داشتم یادش بخیر

یاد باد ان خاطرت سبز در برگ سفید

خانه ای در قلب جنگل داشتم یادش بخیر

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 11:53  توسط هادی | 

کنار اشنایی تو اشیانه می کنم

فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم

کسی سوال میکند بخاطر چه زنده ای

و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 16:26  توسط هادی | 

 

آره زندگيم همينه !

ديگه چاره ای ندارم !

صبح تا شب اين شده کارم

يا تو باشی و بخندم

يا نباشی و ببارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 15:57  توسط هادی | 
دزدزدی تو روز روشن.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 13:57  توسط هادی | 

امشب تورا به خوبی نسبت به ماه کردم*****تو خوب تر زماهی من اشتباه کردم

دوشینه پیش رویت ایینه ای نهادم*****روز سپید خود را اخر سیاه کردم

هر صبح یاد رویت تا شامگه نمودم*****هر شام فکر مویت تا صبحگاه کردم

تو انچه دوش کردی از نوک غمزه کردی*****من هرچه کردم امشب از تیر اه کردم

صد گوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم*****صد ره به خون تپیدم تا یک نگاه کردم

چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد*****کز وعده عطایش عمری گناه کردم

فروغی بسطامی

و با تشکر از حمید 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 12:13  توسط هادی | 

خداوندا

نمی دانم ÷س از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم:

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او یکریز و ÷ی در ÷ی

دم گرم خودش را در درونش سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

                                سکوت مرگبارم را.
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 10:55  توسط هادی | 
 سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

اره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این مطلبو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از خنده هات هر چی بگم جون خودت بازم کمه

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 14:44  توسط هادی |